|
سلام به نام آرامش بخش دلها
خدایا تو قلب مرا می خری؟ دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی اگهی دادم اینجا و انجا و هر روز برای دلم مشتری امد و رفت ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد کسی قفل قلب مرا وا نکرد یکی گفت چرا این اتاق پر از دود و اه است یکی گفت چرا دیوارهایش سیاه است یکی گفت چرا نور اینجا کم است و ان دیگری گفت انگار هر اجرش فقط از غم و غصه و ماتم است ورفتند و بعدش دلم ما ند بی مشتری و من تازه ان وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟ خدا امد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی ان دل نوشتم : ببخشید دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم.. *******************************
به نام آرامش بخش دلها
انسان برای خودش یک وجود خارجی است تا آنجایی که می تواند خودش را بکشد، خود را فریب دهد و آسیب های شگفت دیگری نیز به خود بزند. انسان موجودی بسیارحیرت انگیزاست. من با وجود سیزده هزار مصاحبه با مردم هنوزهم به موارد نو و تازه ای از بازی ها و فریبکاری های آدمی با خودش مواجه می شوم. سخنان بالا از دکتر هلاکویی، روانشناسی بسیار خبره و مشهوراست. تا کنون شده است رو به روی آیینه قرار بگیرید و با خود سخن بگویید؟ اشتباه است اگر تصورکنیم این سخن گفتن با خود، کار دیوانگان است.
به قول ایشان: کسانی که به خود جرات مواجه با خود را نمی دهند، در زمره دیوانگانند. روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم کیست آن گوش که او می شنود آوازم یا کدام است سخن می کند اندر دهنم کیست در دیده که از دیده برون می نگرد یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم (مولانا) روبه روی آیینه بایستیم و با خویشتن خویش سخن بگوییم تا خود خارجی خود را بیشتر و بهتر بشناسیم، نیروهای درونی خویش را کشف کنیم تا خودشکوفایی و جوشش شگفت انگیزی را در سرزمین وجود خویش به نظاره بنشینیم . تلقین و دستور دادن به خود، سفر به غار حرای درون خود، این ها نیاز من و توست. حیلت رها من عاشقا دیوانه شو دیوانه شو واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر نطق زبان را ترک کن بیچانه شو بیچانه شو (مولانا) این متن زیبا را هم بخوانیم و به خود آییم: نه مرادم، نه مريدم، نه پيامم، نه كلام، ،نه سلامم، نه عليكم، نه سپيدم، نه سياهم، نه چنانم كه تو گوئي، نه چنينم كه تو خواني، نه آنگونه كه گفتند و شنيدي، نه سماعم، نه زمينم، نه به زنجير كسي بسته ام و برده ي دينم، نه سرابم، نه براي دل تنهايي تو جام شرابم، نه گرفتار و اسيرم، نه حقيرم، نه فرستاده ي پيرم، نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم، نه جهنم، نه بهشتم، چنين است سرشتم، اين سخن را من از امروز نگفتم، نه نوشتم، بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم. حقيقت نه به رنگ است و نه بو، نه به هاي است و نه هو، نه به اين است و نه او، نه به جام است و سبو، گر به اين نقطه رسيدي به تو سر بسته و در پرده بگويم، تا كسي نشنود اين راز گهر بار جهان را: آنچه گفتند و سرودند تو آني، خود تو جان جهاني،گر نهاني و عياني، تو هماني كه همه عمر به دنبال خودت نعره زناني، تو نداني كه خود آن نقطه عشقي، تو اسرار نهاني، همه جا تو، نه يك جاي، نه يك پاي، همه اي، با همه اي، همهمه اي، تو سكوتي، تو خود باغ بهشتي، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي، بتو سوگند گر اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي، در همه افلاك بزرگي، نه كه جزئي، نه چون آب در اندام سبوئي، خود اوئي، بخود آي، تا به درخانه متروكه هركس ننشيني و بجز روشني شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل بچيني. (فریدون حلمی)
![]()
جوشش، آری می نگارم، خونم به جوش آمده است. جوشش، آری بجوش، تا کی سکون؟ تا کی مرداب بودن؟ جوشش یعنی شکفتن. شکفتن کعبه. کعبه در چنین روزی شکافت، شکفت و جوشید. امام علی(ع)، مظهر عشق، جوشش. الهی آیا توانم جوشیدن؟ الهی، آیا توانم همرنگ علی شدن؟ الهی، دلم برای علی بودن و علی وار زیستن و جوشیدن تنگ شده است. الهی، چشمانم در حال جوشش اند. الهی بر سنگ دلم لرزه ای افتاده است، این دل هم می خواهد چون کعبه، در این مبارک روز بشکافد، بشکفد و بجوشد. الهی، دلم برای جوشیدن و های های اشک ریختن تنگ شده است. الهی، دلم برای تنها الهه دانستن و پرستیدنت تنگ شده است. الهی روا مدار در جهالت خود بپوسم و قطره ای ناچشیده از طعم خوش عشقت بمیرم. الهی، دستم بگیر! الهی تشنه ام! الهی به تنگ آمده ام. الهی دوستت دارم. وه، از چه لذتی، مستی ای و سرخوشی ای سرشار شده ام! الهی به تو اندیشیدن چه مست می کند! الهی سرمستم کن! الهی عاشقم کن! الهی، مدید مدتی است که از تو به دور افتاده ام، با تو درد دل نکرده ام! نسیان کرده ام! به حق این لحظه جوشش کعبه، قلم عفو بر گناهانم کش! بر من ببخش!
دل از دست غمت زير و زبر بي به چشمان اشکم از خون جگر بي خداوندا بحق هشت و چارت ز ما بگذر شتر ديدي نديدي الهی کفی بی عزا ان اکون لک عبدا و کفی بی فخرا ان تکون لی ربا ، انت کما احب، فجعلنی کما تحب. سیزدهم رجب 1430
سال ۱۳۷۲، کلاس اول راهنمایی در مدرسه ای به نام میثاق بودم. ثلث دوم معدلم بیست شد و شاگرد اول شدم. گل از گل پدر عزیز و مهرریز شکفت و چشمه شعر زیبای زیر را بر بستر کارنامهام روان و روانه ساخت.
گر مدارس جمله چون میثاق بود روشن از تعلیمشان آفاق بود درسها درس محبت می شدند خانهها هم خانه اشراق بود معرفت میشد سراسر مملکت اینقدر کی زندگیها شاق بود انقلاب از مرزهامان می گذشت چشم دنیایی بدان مشتاق بود شهرها می گشت شهر فاضله کشور ما قبله عشاق بود گسترش می یافت عشق و عقل و داد اینهمه کی در پی احقاق بود
و اکنون شانزده سال، از آن خجسته روز می گذرد. شعر تو خواندم لبم آتش گرفت شبنم اشکی ز دلم جان گرفت اشک تو، گوهر ناب من است عشق تو، مایه جان من است شعر تو، شرب مدام من است مهر تو شمع شفای من است چشمه شعرتو، در باغ حافظه یاد باد غنچه بوسه، بر آن چهره مهریز باد نمره های بیست، در کارنامه یاد باد کارنامه زندگیت، سراسر بیست باد
سه ماه و نیم است که پا در کانادا نهاده ام. در شهر کوچک شیکوتیمی(Chicoutimi، حدود صدوشصت پنج هزارنفر جمعیت)، یک مسجد هست که بانیانش نیز مسلمین الجزایری (سنی حنفی) هستند. نمازعشاء و نمازجمعه هماره به راه است. خطبه ها به فرانسه و عربی ایراد می شوند. جمعی است حدودا سی نفر، صمیمی و نیک. پس از نمازجمعه (بیست دی ماه87) نیز، برای شهدای غزه نمازمیت زیبایی برگزار شد. اما بدیهی است که از عزاداری ایام محرم، در این مسجد خبری نیست. با زخم چه طعنـهها به شمشیر زدى مردانــه بـه قلـب آن همه تیر زدى بر هر چه کــه هست در نمـاز آخر یک مرتبه هفتــاد و دو تکبیـر زدى (عرفان پور)
صبح روز عاشورا در آزمایشگاه سرگرم کارهای خود بودم. یکی از دوستان الجزایری وارد شد و پس از احوال پرسی، با لبخند پرسید: روزه ای؟ گفتم: نه، در مذهب شیعه سفارش شده روز عاشورا را روزه نگيریم ولى از خوردن و آشاميدن تا عصر خوددارى نمايیم . او هم تبسمی کرد و گفت: "C’est correct" (یعنی درست است یا مشکلی نیست). و در ادامه در جواب پرسشم گفت ما نهم و دهم محرم را روزه می گیریم و.... بیا و وسعت دل را چو دشت و دریا کن! چقدر خشم و تعصب کمی مدارا کن! ز یک دیار ز یک سرزمین زیک خاکیم ز عشق دلبر یک آب و خاک دل چاکیم(محمد عزیزی) او که رفت، به خود گفتم: مهدی، امروز عاشوراست ها! و ادامه روز کلا به جستجو در باب عاشورا،تحریف ها و محرم گذشت. حسين ؛ بيشتر از آب , تشنه لبيك بود . اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بيآبي معرفي كردند. (دکتر علي شريعتي) همچنین، کنجکاو شدم بدانم، سنی ها در باب ایام محرم چه عقیده ای دارند و دقیقا چرا روزه می گیرند؟ پاسخ را در سایت زیر یافتم: http://www.pakistanlink.com/religion/2000/04-07.html چکیده آن چنین است:
الفبای زندگی
الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
http://ramblinghal.blogspot.com/2006/12/why-are-jews-so-powerful.html
اگر الگویی بهتر از امام علی علیه السلام یافتید، حتما بگویید تا دین و مذهب دیگری برگزینم. ************************************** به خود اجازه نمیدهم كه برای شناخت علی كلمهای بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصیت او و زندگی پرماجرایش را تجزیه و تحلیل كنم. منبع: كتاب زیباترین سروده هستی - شهید دكتر مصطفی چمران متن کامل کتاب را از اینجا دانلود کنید:
ا- داستان دروغ و حقیقت روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم، حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد. دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت. از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است، اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود. ۲- داستان عشق و دیوانگی در زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود. عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت. |
|