تبليغاتX
جوشش


سلام
یک سال از ورودم به کانادا می گذرد. این یک سال چگونه گذشت؟ چه بدست آوردم؟

چند نکته شنیدنی، آموختنی:

1. اینجا کسی پیش داوری نمی کند. همه خوش بین اند و برخوردها برپایه اعتماد است!
2. کودکان، هر چند والدینشان کانادایی نباشند، از همان ابتدای تولد، کانادایی محسوب می شوند و ماهیانه پولی به والدین کودک پرداخت می شود که تقریبا همه مخارج کودک را پوشش می دهد. به گونه ای که کودک خانواده مرفه از خانواده متوسط و... قابل تمیز نیست!
3. از مشکل اقتصادی و ازدحلم جمعیت خبری نیست. همه به هم گل لبخند هدیه می دهند.
4. بارها از خود می پرسیده ام، چرا مردم کبک و کانادا، این همه خوش خلق، گشاده رو و برمبنای اعتماد عمل می کنند در حالی که بیشتر آنان وجود یکتای بی همتا را منکرند وبی دین هستند، در ضمن پای منبر هیچ درس اخلاق مسجدی هم ننشسته اند!؟
 پاسخ را در دو نکته می دانم. 1. اینجا در مقایسه با ایران از مشکل اقتصادی خبری نیست. و همه می دانند، فقر ریشه بسیاری از گناهان است. 2. از همان کودکی خمیرمایه شخصیت افراد را با حمایت مالی و تربیت درست در مهد کودک و فرهنگ نیکشان، به خوبی شکل می دهند.
5. در ایران به خاطر ازدحام جمعیت در یک جو رقابتی پرتنش و استرس رشد می کنیم، به ویژه سد کنکور که آدم را در بهترین ایام زندگانی تا مرز جنون می کشاند، اما در کانادا از کمبود دانشجو در مضیقه اند! از دوره سربازی هم خبری نیست! خدایا این جوانان کانادایی، چقدر در جو آرام و خوشی تنفس می کنند! خوشا به حالشان!
.....
و اما باز هوای وطنم آرزوست!

+ نوشته شده در  88/07/18ساعت 2:11 AM  توسط سید مهدی  | 

به نام آرامش بخش دلها


خدایا تو قلب مرا می خری؟

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

 

و هی اگهی دادم اینجا و انجا

و هر روز

 

برای دلم

 

مشتری امد و رفت

 

ولی هیچ کس واقعا

 

اتاق دلم را تماشا نکرد

 

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

 

یکی گفت  چرا این اتاق

 

پر از دود و اه است

 

یکی گفت چرا دیوارهایش سیاه است

 

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

 

و ان دیگری گفت

 

انگار هر اجرش

 

فقط از غم و غصه و ماتم است

 

ورفتند و بعدش

 

دلم ما ند  بی مشتری

 

و من تازه ان وقت گفتم:

 

خدایا تو قلب مرا می خری؟


و فردای ان روز

 

خدا امد و توی قلبم نشست

 

و در را به روی همه

 

پشت خود بست

 

و من روی ان دل نوشتم :

 

ببخشید دیگر

 

برای شما جا نداریم

 

از این پس به جز او

 

کسی را نداریم..

 

عرفان نظر اهاری

*******************************

تو را دارم اي گل، جهان با من است.

تو تا با مني، جان جان با من است.

 

چو مي‌تابد از دور پيشاني‌ات

كران تا كران آسمان با من است.

 

چو خندان به سوي من آيي به مهر

بهاري پر از ارغوان با من است !

 

كنار تو هر لحظه گويم به خويش

كه خوشبختي بي‌كران با من است.

 

روانم بياسايد از هر غمي

چو بينم كه مهرت روان با من است.

 

چه غم دارم از تلخي روزگار،

شكر خنده آن دهان با من است.

فریدون مشیری


+ نوشته شده در  88/07/09ساعت 11:16 AM  توسط سید مهدی  | 

به نام آرامش بخش دلها


انسان برای خودش یک وجود خارجی است تا آنجایی که می تواند خودش را بکشد، خود را فریب دهد و آسیب های شگفت دیگری نیز به خود بزند.

انسان موجودی بسیارحیرت انگیزاست. من با وجود سیزده هزار مصاحبه با مردم هنوزهم به موارد نو و تازه ای از بازی ها و فریبکاری های آدمی با خودش مواجه می شوم.

سخنان بالا از دکتر هلاکویی، روانشناسی بسیار خبره و مشهوراست.

تا کنون شده است رو به روی آیینه قرار بگیرید و با خود سخن بگویید؟ اشتباه است اگر تصورکنیم این سخن گفتن با خود، کار دیوانگان است.

به قول ایشان: کسانی که به خود جرات مواجه با خود را نمی دهند، در زمره دیوانگانند.

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

کیست آن گوش که او می شنود آوازم

یا کدام است سخن می کند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم (مولانا)

روبه روی آیینه بایستیم و با خویشتن خویش سخن بگوییم تا خود خارجی خود را بیشتر و بهتر بشناسیم، نیروهای درونی خویش را کشف کنیم تا خودشکوفایی و جوشش شگفت انگیزی را در سرزمین وجود خویش به نظاره بنشینیم . تلقین و دستور دادن به خود، سفر به غار حرای درون خود، این ها نیاز من و توست.

حیلت رها من عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی

تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر

نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو (مولانا)


این متن زیبا را هم بخوانیم و به خود آییم:

نه مرادم، نه مريدم، نه پيامم، نه كلام، ،نه سلامم، نه عليكم، نه سپيدم، نه سياهم، نه چنانم كه تو گوئي، نه چنينم كه تو خواني، نه آنگونه كه گفتند و شنيدي، نه سماعم، نه زمينم، نه به زنجير كسي بسته ام و برده ي دينم، نه سرابم، نه براي دل تنهايي تو جام شرابم، نه گرفتار و اسيرم، نه حقيرم، نه فرستاده ي پيرم، نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم، نه جهنم، نه بهشتم، چنين است سرشتم، اين سخن را من از امروز نگفتم، نه نوشتم، بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.

حقيقت نه به رنگ است و نه بو، نه به هاي است و نه هو، نه به اين است و نه او، نه به جام است و سبو، گر به اين نقطه رسيدي به تو سر بسته و در پرده بگويم، تا كسي نشنود اين راز گهر بار جهان را:

آنچه گفتند و سرودند تو آني، خود تو جان جهاني،گر نهاني و عياني، تو هماني كه همه عمر به دنبال خودت نعره زناني، تو نداني كه خود آن نقطه عشقي، تو اسرار نهاني، همه جا تو، نه يك جاي، نه يك پاي، همه اي، با همه اي، همهمه اي، تو سكوتي، تو خود باغ بهشتي، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي،

بتو سوگند گر اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي، در همه افلاك بزرگي، نه كه جزئي، نه چون آب در اندام سبوئي، خود اوئي، بخود آي، تا به درخانه متروكه هركس ننشيني و بجز روشني شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل بچيني. (فریدون حلمی)

بخودآ


+ نوشته شده در  88/05/06ساعت 5:24 PM  توسط سید مهدی  | 


جوشش، آری می نگارم، خونم به جوش آمده است.

جوشش، آری بجوش، تا کی سکون؟ تا کی مرداب بودن؟

جوشش یعنی شکفتن. شکفتن کعبه. کعبه در چنین روزی شکافت، شکفت و جوشید.

امام علی(ع)، مظهر عشق، جوشش.

الهی آیا توانم جوشیدن؟

الهی، آیا توانم همرنگ علی شدن؟

الهی، دلم برای علی بودن و علی وار زیستن و جوشیدن تنگ شده است.

الهی، چشمانم در حال جوشش اند.

الهی بر سنگ دلم لرزه ای افتاده است، این دل هم می خواهد چون کعبه، در این مبارک روز بشکافد، بشکفد و بجوشد.

الهی، دلم برای جوشیدن و های های اشک ریختن تنگ شده است.

الهی، دلم برای تنها الهه دانستن و پرستیدنت تنگ شده است.

الهی روا مدار در جهالت خود بپوسم و قطره ای ناچشیده از طعم خوش عشقت بمیرم.

الهی، دستم بگیر!

الهی تشنه ام!

الهی به تنگ آمده ام.

الهی دوستت دارم.

وه، از چه لذتی، مستی ای و سرخوشی ای سرشار شده ام!

الهی به تو اندیشیدن چه مست می کند!

الهی سرمستم کن!

الهی عاشقم کن!

الهی، مدید مدتی است که از تو به دور افتاده ام، با تو درد دل نکرده ام! نسیان کرده ام! به حق این لحظه جوشش کعبه، قلم عفو بر گناهانم کش! بر من ببخش!

دل از دست غمت زير و زبر بي  به چشمان اشکم از خون جگر بي

خداوندا بحق هشت و چارت     ز ما بگذر شتر ديدي نديدي


الهی کفی بی عزا ان اکون لک عبدا و کفی بی فخرا ان تکون لی ربا ، انت کما احب، فجعلنی کما تحب.

سیزدهم رجب 1430

 

 

+ نوشته شده در  88/04/15ساعت 5:15 AM  توسط سید مهدی  | 

سال ۱۳۷۲، کلاس اول راهنمایی در مدرسه ای به نام میثاق بودم. ثلث دوم معدلم بیست شد و شاگرد اول شدم. گل از گل پدر عزیز و مهرریز شکفت و چشمه شعر زیبای زیر را بر بستر کارنامه‌ام روان و روانه ساخت.

 

گر مدارس جمله چون میثاق بود     روشن از تعلیمشان آفاق بود

درس‌ها درس محبت می شدند            خانه‌ها هم خانه اشراق بود

معرفت میشد سراسر مملکت           اینقدر کی‌ زندگی‌‌ها شاق بود

انقلاب از مرزهامان می گذشت          چشم دنیایی بدان مشتاق بود

شهر‌ها می گشت شهر فاضله            کشور ما قبله عشاق بود

گسترش می یافت عشق و عقل و داد      اینهمه کی‌ در پی احقاق بود

 

و اکنون شانزده سال، از آن خجسته روز می گذرد.


شعر تو خواندم لبم آتش گرفت

شبنم اشکی ز دلم جان گرفت

 اشک تو، گوهر ناب من است 

 عشق تو، مایه جان من است

 شعر تو، شرب مدام من است

  مهر تو شمع شفای من است


چشمه شعرتو، در باغ حافظه یاد باد

غنچه بوسه، بر آن چهره مهریز باد

نمره های بیست، در کارنامه یاد باد

کارنامه زندگیت، سراسر بیست باد


+ نوشته شده در  88/02/05ساعت 1:16 PM  توسط سید مهدی  | 

 

سه ماه و نیم است که پا در کانادا نهاده ام. در شهر کوچک شیکوتیمی(Chicoutimi، حدود صدوشصت پنج هزارنفر جمعیت)، یک مسجد هست که بانیانش نیز مسلمین الجزایری (سنی حنفی) هستند. نمازعشاء و نمازجمعه هماره به راه است. خطبه ها به فرانسه و عربی ایراد می شوند. جمعی است حدودا سی نفر، صمیمی و نیک. پس از نمازجمعه (بیست دی ماه87) نیز، برای شهدای غزه نمازمیت زیبایی برگزار شد.

اما بدیهی است که از عزاداری ایام محرم، در این مسجد خبری نیست.

با زخم چه طعنـه‏ها به شمشیر زدى   مردانــه بـه قلـب آن همه تیر زدى

بر هر چه کــه هست در نمـاز آخر   یک مرتبه هفتــاد و دو تکبیـر زدى (عرفان پور)

 

صبح روز عاشورا در آزمایشگاه سرگرم کارهای خود بودم. یکی از دوستان الجزایری وارد شد و پس از احوال پرسی، با لبخند پرسید: روزه ای؟

گفتم: نه، در مذهب شیعه سفارش شده روز عاشورا را روزه نگيریم ولى از خوردن و آشاميدن تا عصر خوددارى نمايیم .

او هم تبسمی کرد و گفت: "C’est correct" (یعنی درست است یا مشکلی نیست). و در ادامه در جواب پرسشم گفت ما نهم و دهم محرم را روزه می گیریم و....

بیا و وسعت دل را چو دشت و دریا کن!      چقدر خشم و تعصب کمی مدارا کن!

ز یک دیار ز یک سرزمین زیک خاکیم       ز عشق دلبر یک آب و خاک دل چاکیم(محمد عزیزی)

او که رفت، به خود گفتم: مهدی، امروز عاشوراست ها! و ادامه روز کلا به جستجو در باب عاشورا،تحریف ها و محرم گذشت.

حسين ؛ بيشتر از آب , تشنه لبيك بود . اما افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي‌آبي معرفي كردند.

 (دکتر علي شريعتي)

 همچنین، کنجکاو شدم بدانم، سنی ها در باب ایام محرم  چه عقیده ای دارند و دقیقا چرا روزه می گیرند؟

پاسخ را در سایت زیر یافتم:

http://www.pakistanlink.com/religion/2000/04-07.html

چکیده آن چنین است:

  1. ‘Ashura’ fasting was an ancient tradition in Makkah.
  2. It was also found among the Jews of Madinah
  3. First the Prophet commanded the Sahabah to fast on this day
  4. Later when Ramadan fasts became obligatory, ‘Ashura fast was made optional.
  5. Now it is optional but it is recommended to fast on the 9th and 10th days of Muharram.
+ نوشته شده در  87/10/30ساعت 6:5 AM  توسط سید مهدی  | 
الفبای زندگی

الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صيقل جسم
پ: پويایی برای پيوستن به خروش حيات
ت: تدبير براي ديدن افق فرداها
ث: ثبات برای ايستادن در برابر باز دارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زيستن
چ: چاره انديشی برای يافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی براي تزكيه نفس
خ: خودداری برای تمرين استقامت
د: دور انديشی براي تحول تاريخ
‌ذ: ذكر گویی برای اخلاص عمل
ر: رضايت مندی برای احساس شعف
ز: زيركی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بينی برای شكافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشايش كار ها
ش: شايستگی برای لبريز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پايبندی به عهد
ط: طاقت براي تحمل شكست
ظ: ظرافت برای ديدن حقيقت پوشيده در صدف
ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها
غ: غيرت برای بقای انسانيت
ف: فداكاری برای قلب های درد مند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ك: كرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالايش احساس
ل: لياقت برای تحقق اميد ها
م: محبت براي نگاه معصوم يك كودك
ن: نكته بينی برای ديدن ناديده ها
و: واقع گرايی برای دستيابی به كنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: يك رنگی براي گريز از تجربه دردهای مشترک


http://www.man-mesle-to.blogfa.com/

+ نوشته شده در  87/09/21ساعت 3:46 PM  توسط سید مهدی  | 

چرا یهودیان اینقدر قدرتمندند؟         نوشته: دکتر فرخ سلیم

 نویسنده ، یک روزنامه نگارمستقل اسلام آبادی است.

چرا یهودیان اینقدر قدرتمندند؟

در تمام دنیا تنها 14 میلیون یهودی وجود دارد ؛ هفت میلیون در آمریکا، پنج میلیون در آسیا، دو میلیون در اروپا و یکصد هزار نفر در آفریقا.

در برابر هر یهودی در دنیا ، یکصد نفر مسلمان وجود دارد.با اینحال یهودیان بیشتر از یکصد برابر قدرتمندتر از تمام مسلمانان هستند.آیا هرگزمتعجب نشده اید که چرا؟

 

عیسای ناصری یهودی بود. آلبرت اینشتین ، بانفوذترین و تأثیرگذارترین دانشمند تمام دوران و «مرد قرن» به انتخاب مجله تایم ، یک یهودی بود.زیگموند فروید ، پدر روانکاوی یک یهودی بود. به همین ترتیب کارل مارکس، پل ساموئلسون و میلتون فریدمن .اینها عده دیگری از یهودیانی هستند که حاصل خرد و روشنفکریشان ، به تمام بشریت رسیده است :

 

بنجامین روبین سرنگ واکسیناسیون را به بشر ارزانی داشت. یوناس سالک اولین واکسن فلج اطفال را تهیه کرد.آلبرت سابین واکسن فلج اطفال مؤثر و بهبود یافته را تهیه کرد. گرترود الیون ، داروی مبارزه با سرطان خون را به ما هدیه کرد. باروخ بلومبرگ ، واکسیناسیون هپاتیت بی را مهیا کرد. پل الریخ ، درمان سیفیلیس را کشف کرد (سیفیلیس : یک بیماری مسری جنسی).الی مچنیکوف ، یک جایزه نوبل را در بیماریهای عفونی بدست آورد.برنارد کاتز، یک جایزه نوبل را در انتقال عصبی-عضلانی کسب کرد.آندرو شالی ، برنده جایزه نوبل در غدد ترشح کننده داخلی شد (اختلال سیستم غدد درون ریز؛ دیابت ،پرکاری تیروئید).آرون بک ، درمان شناختی را کشف کرد (روان درمانی برای معالجه اختلالات روانی ، افسردگی و فوبیا). گرگوری پینکاس ، اولین قرص ضد حاملگی خوراکی را تهیه کرد. جورج والد ، یک جایزه نوبل به خاطر پیشبرد دانش و ادراک ما از چشم انسان ، کسب کرد. استنلی کوهن ، برنده یک جایزه نوبل در جنین شناسی (مطالعه جنینها و رشد آنها) شد. ویلم کولف ، با ماشین دیالیز کلیه مطرح شد.

 

در طول 105 سال گذشته ، 14 میلیون یهودی ، 15 دوجین از جوایز نوبل را کسب کرده اند در حالی که تنها 3 جایزه نوبل توسط 4/1 میلیارد مسلمان کسب شده است(غیر از جوایز صلح). چرا یهودیان اینقدر قدرتمندند؟

 

استنلی میزور ، اولین تراشه میکرو پروسسور (ریزپردازنده) را اختراع کرد. لئو سیلارد ، اولین راکتور هسته ای زنجیره ای را ساخت. پیتر شولتز ، کابل فیبر نوری ؛ چارلز آدلر ، چراغ راهنما ؛ بنو استراوس ، فولاد ضد زنگ ؛ آیسادور کایسی ، سینمای مصوت (همراه با صدا) ؛ امیل برلینر ، میکروفون (دهنی) تلفن و چارلز گینسبورگ ، ضبط نوار ویدئویی.

 

 سرمایه داران شهیر در دنیای تجارت که به مذهب یهودیت تعلق دارند عبارتند از رالف لورن (Polo) ، لویس استراوس (Levi's jeans)، هوارد شولتز (Starbuck's)،سرگی برین (Google)، میشل دل (Dell computers)، لری الیسون (Oracle)، دونا کاران (DKNY)، ایرو روبینز (Baskins & Robbins) و بیل روزنبرگ (Dunkin Donuts).

ادامه مطلب در:

http://ydt.persianblog.ir/post/194

why the jews are so powerful?

 http://ramblinghal.blogspot.com/2006/12/why-are-jews-so-powerful.html

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 4:40 AM  توسط سید مهدی  | 
       


اگر الگویی بهتر از امام علی علیه السلام یافتید، حتما بگویید تا دین و مذهب دیگری برگزینم.

**************************************

به خود اجازه نمی‏دهم كه برای شناخت علی كلمه‏ای بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصیت او و زندگی پرماجرایش را تجزیه و تحلیل كنم.
شناخت علی فقط به قدرت عشق میسر است و فقط عشق اجازه دارد به حریم علی نزدیك شود.
من هم فقط به قلب سوخته‏ی خود اجازه می‏دهم كه از علی سخن بگوید و فقط به حرمت عشق جرأت می‏كنم به علی نزدیك شوك. اگر شعله‏ی عشق او در دلم زبانه نمی‏كشید، ابداً به ساحتش جسارت نمی‏كردم و نامش به زبان نمی‏راندم.ولی چه كنم كه سرتاپای وجودم در آتش عشق او می‏سوزد. هر وقت كه نام او بر زبان می‏رانم یا یاد او بر دلم می‏افتد، به خود می‏لرزم، اشك از چشمانم فرو می‏چكد، آتش دردناك و لذت‏بخشی وجودم را فرا می‏گیرد، در او محو می‏شوم، عاشقانه با او راز و نیاز می‏كنم، و روحم آشفته‏وار علی‏علی می‏گوید…
آخر چگونه می‏توان خدای بزرگ را پرستید و به علی عاشق نشد؟ چگونه ممكن است به خدا كه كمال مطلق است چشم دوخت ولی كمال متعالی علی را ندیده گرفت؟ عشق به علی جزوی از پرستش خداست.

منبع: كتاب زیباترین سروده هستی - شهید دكتر مصطفی چمران

متن کامل کتاب را از اینجا دانلود کنید:

http://www.chamran.org/books/zibatarin-sorude-ye-hasti

+ نوشته شده در  87/06/31ساعت 11:51 PM  توسط سید مهدی  | 

 

ا- داستان دروغ و حقیقت

روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم به دریا برویم

و شنا کنیم، حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد.

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتی به ساحل رسیدند

 حقیقت لباسهایش را در آورد.

دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت.

از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است، اما دروغ

در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.

۲- داستان عشق و دیوانگی

در زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود.
فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک!
دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمین راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت.
طمع داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت.
دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام ...
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.
بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

+ نوشته شده در  87/04/10ساعت 4:2 PM  توسط سید مهدی  |